تبليغاتX
Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers خانه سبز ما
























خانه سبز ما

ما همیشه سبز میمانیم

امیدوارم همیشه شاد و تندرست باشید اول از همه بزارید یه خسته نباشید اساسی به همه خانمهای خونه دار بگم دوستای خوبم خسته نباشید از کارهای خونه البته دوستای که شاغل هستن دو برابر خسته نباشن به قول همسری اگه یه خانم در طول عمرش هیچ کار ثوابی هم انجام نده و صرفا از صبح تا شب فقط مشغول کارای خونه و بچه ها و همسرش باشه طبق وعده خداوند مثل عبادت کردن هستش برا همین ما خانومای خونه دارباید خوشحال و راضی باشیم که شکر خدا  هستیم

 

برا این چند روز تعطیلی برنامه خاصی نداریم اول قرار بود با همسری بریم شهرستان تا به خونواده هامون سر بزنیم ولی به خاطر سرما خوردگی همسری برنامه رفتن به شهرستان کنسل شد اگه خدا بخواد بعد از ماه صفر خونه تکونی رو شروع میکنم خیلی هیجان دام اخه امسال چندتا از وسایل خونه رو عوض کردیم و این برا روحیم خیلی عالی بوده

 

خوب دوستای خوبم برم و به عبادت مشغول بشم چون هنوز نه نهار درست کردم و نه خونه رو مرتب کردم!!!!

 

پ ن:دلم برا نوشته های مرمر جون تنگ شده کاش دوست خوبم میومدی و دوباره مینوشتی

 

پ ن: هی اونی که میای و هر چی لایق خو دت هستش برام مینویسی  واقعا برات متاسفم  امیدوارم خداتو و امسا ل  تو رو شفا بده !!!!!

 

همیشه شاد و تندرست باشید

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 11:38 توسط رها| |

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.
در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:


 

چیزهای کوچک

مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود.و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت .

همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد.

یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!

یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.

یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.

اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.

یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.

یکی دیگر بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود.

یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.

و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد.و به همین خاطر زنده ماند!

به همین خاطر هر وقت;

در ترافیک گیر می افتم

آسانسوری را از دست می دهم

مجبور برگردم تا تلفنی را جواب دهم...

و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد

با خودم فکر می کنم

که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم..

دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است

بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند

نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید

با چراغ قرمز روبرو می شوید

عصبانی یا افسرده نشوید

بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست...

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 16:37 توسط رها| |

 

 

 پرسپولیس  رو عشقه

تیم قهرمان ما

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 16:30 توسط رها| |

سلام دوستای خوبم

امیدوارم شاد و تندرست باشید من و همسری هم شکر خدا خوبیم .. الان یه هفته است که مامان و دو تا خواهر کوچیک همسرم اومدن خونمون و قراره جمعه برگردن شهرستان همسری مهربونم خیلی از دیدن خونوادش خوشحاله و تو این یه هفته هر کاری از دستش بر اومده برا خوشحالی اونا انجام  داده ...

امروز بازی  استقلال وپرسپولیسه امیدوارم این بار بازی مساوی نشه و در ضمن برنده بازی پرسپولیس باشه انشالله

وای خسته شدم اول صبحی از بس تایپ کردم !!!!!

همیشه شاد و تندرست باشید

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 7:25 توسط رها| |

سلام دوستای مهربونم

امیدوارم همگی خوب و تندرست باشید من و همسری هم شکر خدا خوبیم دیروز تو شهر ما تمام روز بارون میومد خیلی عالی بود خدا رو هزار مرتبه شکر به خاطر نعمت زیبای باران چند روز قبل گفتم قراره چند تا از وسایل خونه رو عوض کنیم دیروز یخچال و لباس شویی قبلی رو فرستادیم شهرستان اخه مادر شوهرم یه خونواده رو سراغ داره که قراره یخچال و لباس شویی رو بده به اونا خدا رو شکر دیشب زن عموم(مادر شوهرم)تلفن کرد و گفت اون خونواده خیلی خوشحالن و کلی دعاتون کردن ....

 

هنوز سرما خوردگیم کامل خوب نشده دیشب نزدیک بود تو خواب خفه بشم اخه بینیم کیپ شده!!!!دیروز یکی از همسایه ها روضه داشت من معمولا تو روضه های غریبه شرکت نمیکنم این خانوم همسایه به قدری اصرار کرد که مجبور شدم برم  انشالله که نذر و روضه همه  قبول درگاه احدیت باشه انشالله

امروز میخوام برا نهار خورشت کرفس بپزم همسری خیلی دوست داره ....من تو هفته دو بار اساسی خونه رو  تمیز میکنم سه شنبه ها و شنبه ها امروز هم کلی کار دارم از جارو گرفته تا مرتب کردن کابینت و همچنین گرد گیری راستی دوست جونام بهار خواهر زادم که الهی قربونش برم دیروز که داشتم با ابجیم صحبت میکردم یه هو گوشی رو گرفت و گفت خاله سلام !!!!!!!واییییی نمیدونید چقدر خوشحال شدم خدا همه بچه ها رو برا بابا مامانای مهربونشون نگه داره گلهای از بهشتن به خدا قدرشون رو بدونین کاش ما هم لیاقت داشتن همچین گل های رو داشتیم  

شاد و تندرست باشید

نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 9:0 توسط رها| |

سلام دوستای مهربونم

خوب هستین ؟خوب خدا رو شکر بلاخره بهمن خونین جاویدان هم از راه رسید !!!یادش به خیر بچه که بودیم با اومدن این ماه چقدر هیجان داشتیم من و داداشم هر سال یه کتاب سرود میخریدیم و با چند تا از دوستامون همش سرود میخوندیم جوری شده بود تا دوران ابتدایی هر کی ازم میپرسید خوب خانوم کوچولو وقتی بزرگ شدی میخوای چکاره شی ؟ زودی میگفتم من و داداشم میخوایم خواننده شیم اون موقع وقتی این حرفا رو میزدیم و بزرگتر ها میخندیدن  کمی تعجب میکردیم!!!!یاد دوران خوش کودکی به خیر عجب دورانی بود

 

شکر خدا بعد از یه هفته سر ماخوردگیم خوب شد اخر هفته مهمان دارم قراره خونه عموم بیان خونمون خیلی وقته که خونمون نیومدن البته ما بیشتر به دیدنشون میریم ولی زن عموم یه جورایی افسرده شده و طفلک عموم اعصاب براش نمونده  نمیدونم چرا این روزا همه یه جورایی کسل و بی انگیزه شدن اصلا هم ربطی به سن و جنس و شرایط اقتصادی نداره؟!!!!

 

همین الان همسری عزیزم تلفن زد و گفت اگه میشه برا نهار آش درست کن امروز هوا ابری و یه خورده سرد ه حتما اش میچسبه راستی این طرح هدفمند کردن یارانه ها رو مطمعنن شنیدین این کاریکاتور رو تابناک زده به نظرم همه چیز تو این کاریکاتور گویاس!!!

کاریکاتور: خوشه 1 و 2 و 3

 
نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 9:50 توسط رها| |

سلام دوستای مهربونم

من دوباره اومدم و از این بابت خیلی خوشحالم  ممنون بابت تمام مهربونیاتون باور کنید تو این دو هفته که تصمیم گرفته بودم چیزی تو وبلاگم ننویسم خیلی از دوستان اومدن و با کامنت های قشنگشون ازم خواستن که دوباره بیام و خونه سبز ما رو اپ کنم البته خودم هم قصد نداشتم مدت طولانی غیبت کنم خلاصه لطف دوستان و اصرار بیش از حد همسری مهربونم باعث شد من دوباره بیام و بنویسم خوب چه خبرا ؟امیدوارم همه دوستان تندرست و شاد باشن ما هم شکر خدا خوبیم اگه بدونید دیشب چه ماجراهای داشتیم ساعت دوازده شب اینجا زلزله اومد!!!!!وایییییی چشمتون روز بد نبینه تو چند ثانیه زمین به شکل وحشتناکی شروع به لرزیدن کرد من و همسری زودتر از بقیه همسایه ها از خونه خارج شدیم و رفتیم تو حیاط!!!همه وحشت کرده بودن همه همسایه ها تصمیم گرفتن شب رو بیرون از خونه باشن برا همین من زودی اومدم و لباس کامل پوشیدم و کیف اسناد و چیزای مهم مقداری پول رو اوردم و گذاشتم تو ماشین همسری هم چند تا پتو و بالش اورد و تا صبح تو حیاط خونه بودیم اگه بدونین این همسایه های ما نصف شبی چه کولی بازی از خودشون در اوردن!!!!! انگار که شب چهار شنبه سوریه تو خیابون اتیش روشن کردن و تو پارک نزدیک خونه چادر زدن!!!!! پسر کوچیکه همسایه همش با گریه میگفت مامان من نمیخوام بمیرم من از همه کوچیکترم اول باید بابا و تو و داداش فراز بمیرید بعد همه همسایه ها بعد من و الناز منظورش دختر همسایه است!!!!!منم از تو حیاط خونه خودمون هی حرص میخوردم  همسری هم همش تو حیاط اواز میخوند خلاصه حکاتی بود برا خودش   دیشب شب خیلی بدی بود اخه من از یه هفته قبل کمی ناخوش احوال بودم سرمای دیشب بدتر حالم رو خراب کرد از دیشب چهار بار زلزله اومده !!!!! الان هم جو شهر اروم نشده صبح نماز ایات خوندیم همین الان هم با مانتو و مقنعه دارم تو خونه تردد میکنم بلاخره ادم خوبه برا هر شرایطی اماده باشه الان دختر همسایه که دانشجو اومده میگه خانم(ر) شما امشب هم میاین بیرون!!!!!! خوبه والا انگار دیشب بهشون خوش گذشته میگه من تو این دنیا فقط لوازم ارایشم برام مهمن که با خودم اوردمشون..... خوب از بحث زلزله که بگذریم همسر عزیزم تصمیم گرفته چند تا از وسایل خونه رو عوض کنیم راستش من در ماه کلی هزینه درمانی دارم و چون فقط همسری کار میکنه تو ماه کلی هزینه میشه و چیزی برا پس انداز نمیمونه وسایل منزل هم تقریبا بیشترشون قدیمی هستن اخه دوستان میدونن وسایل به روز عوض میشن مال ما خو مربوط به اوایل زندگی مشترکمون و مابقیش هم جهیزیه است و تو این ده سال از مد افتادن همسری معتقده عوض کردن دکراسیون خونه برا روحیه خیلی خوبه دیروز رفتیم و یه یخچال فریز و یه تلویزیون دیدیم و اگه خدا بخواد تا عید کابینت ها و دو تا از فرش ها رو هم عوض میکنیم از همین جا از همسر مهربونم یه عالمه تشکر میکنم خدا تو رو برا من نگه داره عزیزم ممنونم که همیشه به فکر خوشحال کردن و روحیه دادن به من هستی خیلی خوشحالم از اینکه با مردی زندگی میکنم که همه فکرش شادی و خوشحالی منه و بعد از یازده سال از زندگی مشترکمون هنوز هم عاشقانه با من همراه هستش همیشه تندرست و موفق باشی عزیزم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 8:57 توسط رها| |

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 11:15 توسط رها| |

 

 

فرا رسیدن فصل زیبای زمستان رو به همتون تبریک میگم امیدوارم این فصل برا همتون  پر از شادی و سلامتی باشه راستش قرار بود من و همسری برا تاسوعا و عاشورا بریم شهرستان ولی بخاطر سرما خوردگی همسری و اینکه اصلا از سرما و برف خوشش نمیاد تصمیممون بر رفتن عوض شد  من بر عکس همسری عاشق برف و سرما هستم اینجا که ما هستیم اصلا انگار زمستون نیست هوا خیلی عالیه همه جا سر سبزه !!!!شاید براتون جالب باشه که ما توخوز ستان اصلا نه پاییز رو حس میکنیم نه زمستون رو خوب اینم یه جورشه من برا روز تاسوعا یه شله زرد نذر دارم و برا روز عاشورا هم عدس پلو امسال کسی نیست کمکم کنه ولی دختر خالم قول داده بیاد و با هم درستشون کنیم امیدوارم تو این ماه حاجت همه حاجت مندان برا ورده بشه انشالله

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 14:11 توسط رها| |

سلام دوستای مهربونم

امروز اولین ماهگرد عروسی داداشمه من و همسری روز پنجشنبه رفتیم اهواز خونه داداشم شکر خدا خونشون خیلی شیک و مرتبه و زن داداشم هم تمام وسایل خونه رو با سلیقه چیده بود و هیچ کم و کاستی نداشتن امیدوارم همیشه خوشبخت و شاد باشن

نمیدونم قبلا براتون گفته بودم یا نه من یه دختر عمو هم دارم که مثل خودم برا مادر شدن مشکل داره خونواده شوهرش خیلی از این بابت باهاش بد بودن و همیشه تلفن میزد و از اونا درد و دل میکرد من خدا میدونه بیشتر از خودم نگران وضعیت اون بودم و همیشه  از خدا میخواستم که با دادن یه بچه دلش رو شاد کنه خلاصه هفته قبل که مشهد بودم باز تلفن زد و گفت میدونم فراموشم نمیکنی ولی زنگ زدم بهت یاداوری کنم و زد زیر گریه گفت شوهرم هم تحت تاثیر خونوادش همش با هام بد رفتاری میکنه !!!خیلی براش ناراحت شدم بهش گفتم من هر روز برات دعا میکنم خدا بزرگه صبر داشته باش عزیزم حتی یه لباس نی نی هم براش گرفتم و دادم همسری براش تبرک کرد و با خودم اوردم خوب تا اینجا داشته باشین دیروز عصر که از خونه داداشم برگشتم شماره سیمین رو تلفن بود گفتم حتما میخواد باز درد و دل کنه و از اینکه خونواده شوهرش اذیتش میکنن حرف بزنه اینو هم بگم سیمین دو سال از من کوچیکتره و پنج سال میشه که ازدواج کرده خلاصه خودم بهش تلفن کردم تا صدام رو شنید گفت باورت میشه من حامله ام !!!!!!اینو که گفت چنان جیغ بلندی از خوشحالی زدم که همسری اومد گفت چی شده چه خبره براش اتفاقی افتاده باورم نمیشد فقط خدا رو شکر میکردم ولی خیلی زود اون خوشحالی رو لبام محو شد و جاش رو داد به یه بغض گنده تو گلوم سیمین همینطور که داشت با خوشحالی از داستان بارداریشو اینکه بی بی چکش مثبت بوده  میگفت گفت خدا رو شکر رها من مثل تو نشدم !!!تو یازده ساله که ازدواج کردی و سنت خیلی رفته بالا !!!من اگه جای تو بودم خودکشی میکردم !!!همینطور که حرف میزد بغض اومد تو گلوم فقط بهش گفتم خدا رو شکر که تو مثل من نیستی خدا روشکر و خدا حافظی کردم به حدی از حرفاش ناراحت شدم که حد نداشت اخه یه وقتای از کسی انتظار بعضی حرفا رو نداری من از سیمین که هم فامیلم بود و هم همدردم این انتظار رو نداشتم خلاصه نذاشتم همسری متوجه بشه اخه سیمین دختر عموی همسری هم میشه و اگه چیزی از حرفاش رو میفهمید مطمعنم بد جوری با هاش رفتار میکرد از دیشب احساس بدی دارم امروز لباس نی نی رو که برا سیمین اوردم رو نگاه کردم و از ته دلم از امام رضا تشکر کردم و از اقا خواستم خودش کمکش کنه تا دوران بارداری سالمی داشته باشه انشالله

امیدوارم شما دوستای مهربون هم همیشه شاد و تندرست باشید

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 11:35 توسط رها| |

Design By : Night Melody