|
خانه سبز ما
ما همیشه سبز میمانیم
سلام دوستای عزیزم خوب هستین ؟خوب خدا رو شکر ایشالله همیشه خوش باشین ما هم شکر خدا بعد از دو هفته سخت که مشغول کار تعمیرات خونه بودیم الان خوب هستیم و خونه هم با این تغیرات خیلی قشنگ شده یه خبر خوب اینکه عروسی داداش بزرگه که قرار بود آذر ماه باشه یه دو سه هفته ای اومده جلو و قرار به امید خدا 28 ابان بر گزار بشه منو ابجیام که حسابی بر نامه ریزیمون به هم خورده هر روز با هم در تماس هستیم و برنامه هامون رو چک میکنیم تو این هفته عروسی پسر دختر خالم هستش قرار بود مامان برا عروسی بیاد ولی امروز تلفن زد و گفت درگیر کارای عروسی داداشی هستن و فرصت نمیکنن بیان حالا مجبورم خودم و همسری تنها بریم دیشب باز خواب دیدم یه بچه دارم وای که چقدر خواب قشنگی بود اینقدر تو خواب سرم شلوغ بود تقریبا تمام وقتم رو با بچم میگذروندم باز صبح که بیدار شدم اه از نهادم بلند شد خدایا شکرت بخاطر همه چیز خوب دوست جونام من برم به کارام برسم همیشه شاد و سبز باشید
دوشنبه یازدهم آبان 1388 :: 10:20 :: نويسنده : رها
سلام دوستای مهربونم من اومدم با یه عالمه شرمندگی بازم معذرت میخوام که تو این مدت نبودم و نگرانتون کردم از همه دوستان ممنونم که همیشه بیادم هستن انشالله همیشه سلامت و شاد باشین شنبه نهم آبان 1388 :: 9:30 :: نويسنده : رها
سلام دوستای عزیزم تو تمام عمرم به اندازه این دو هفته خسته نشده بودم پدر بزرگ همسری روز چهارشنبه موقع اذان ظهر از دنیا رفت خیلی سخته با داشتن کلی بچه و نوه خیلی غریب و بی کس کنج خونه از دنیا بری !!!خدا رحمتش کنه از چهار شنبه تا امروزتقریبا همش خونمون شلوغ بوده ولی الان تموم مهمونا که از شهرستان برا مراسم اومده بودن رفتن و من به حد مرگ خسته هستم نمیدونم چرا چند روزیه قلبم تیر میکشه به طوری که نفس کشیدن برام سخت میشه شاید عصر با همسری رفتم دکتر حالم اصلا خوب نیست همسری میگه همش به خاطر خستگی و کار این چند روزه و چیز مهمی نیست امیدوارم که فقط به خاطر خستگی باشه ...... امیدوارم شما دوستان همیشه شاد و تندرست باشید شنبه هجدهم مهر 1388 :: 6:17 :: نويسنده : رها
سلام دوستای مهربونم وایییییی باورم نمیشه ده روزی میشه اپ جدید تو وبلاگم نداشتم باور کنید از بس سرم شلوغه و با اینکه خیلی کم پای نت میام ولی باز به بیشتر کارای خونه نمیرسم داستان از این قراره از روزی که از شهرستان برگشتم تقریبا هر روز مهمان دارم !!!! دللش هم اوضاع بد جسمی و بیماری پدر بزرگ همسری هستش دکترا از دو هفته قبل جوابش کردن و حالا هر کدوم از فامیل مادری همسری که تو این سالها حتی حالی هم از این پیر مرد نپرسیدن دسته دسته برا عیادت و حلالیت میان خونه پدر بزرگ همسری و چون اوضاع خونه اونا برا مهمان داری مساعد نیست اینکه اکثرا میان خونه ما !!!!برا همین اصلا فرصت هیچ کاری رو ندارم خیلی خسته میشم خدا رحمت کنه همه رفتگان رو ولی من و اقا محسن چون پسر عمو و دختر عمو بودیم پدر بزرگ و مادر بزرگ مشترک داشتیم که خیلی وقت پیش از دنیا رفتن ولی اقا محسن از طرف مادری هنوز پدر بزرگ و مادر بزرگش در قید حیات هستن باور میکنید دوست جونام این روزا از طرف پسرا و دخترای پدر بزرگ رفتارها و حرکاتی رو با چشم خودم میبینم که از هر چی فرزنده دلم مگیره اصلا ملاحظه پدر بزرگ رو نمیکنن !!!هر کی به فکر خودشه دختر بزرگش که مادر شوهر من باشه دیروز میگه خدا رو شکر که تو تابستون این اتفاق نیوفتاد و الان اگه بمیره هوا یه خورده بهتره و قابل تحمله !!!اون دختر دیگریش میگه دیدی بدبخت شدم و مراسم عقد پسرم رو زودتر نگرفتم !!!پسرا هم که همش تو فکر ارثیه و زمینهای هستن که بعد از رفتن پدر بزرگ قراره بین خودشون تقسیم کنن ....خیلی روز گار بدی شده اخه چرا بچه ها این همه بیرحم و بی عاطفه شدن !!! دیروز تو این اوضاع دیدم همراهم داره زنگ میخوره شماره پسر عموم که قبلا ذکر خیرش رو براتون گفته بودم بود با عجله گوشی رو جواب دادم و گفتم هان علی بگو ببینم چی شده ؟؟؟که با کمال تعجب دیدم علی نیست و یه اقای دیگه پشت خطه !!!اقاهه میگه ببخشید خانوم این شماره به نظرتون اشنا نمیاد منم سراسیه گفتم چرا شماره پسر عمومه اقاهه گفت راستش من این گوشی رو از اب رودخانه(رودخونه دز در شهرستان دزفول) گرفتم!!!وایی خدای من براسنگای صحرا هم حالی که به من دست داده بود پیش نیاد !!! اصلا متوجه حرفای اقاهه نمیشدم نزدیک بود بی هوش بشم همسری تازه از سر کار اومده بود رفتم بالای سرش بیدارش کردم گفت چی شده ؟ماجرا رو براش گفتم اونم خیلی ترسید و گفت یا ابولفضل خودت کمک کن و اومد و با خونه عموم تماس گرفت جواب نمیدادن دیگه من نفسم به سختی میومد با شماره عمو تو شرکت تماس گرفت عمو گفت من از صبح اینجام و از خونه خبر ندارم زودی با همسری رفتیم به طرف خونه عموم نمیدونم چطور رسیدیم سراسیمه زنگ در و زدیم که دیدم علی از پشت در میگفت چه خبره اومدم!!!!!میخواستم خفش کنم همیشه شاد و تندرست باشید سه شنبه چهاردهم مهر 1388 :: 12:17 :: نويسنده : رها
سلام دوستای مهربونم خوب هستین دلم برا همتون تنگ شده بود من دو روزی هست از مسافرت برگشتم ولی فرصت نکردم بیام و به وبلاگم یه سر بزنم شکر خدا مسافرت خیلی خوبی بود و به من و همسری خیلی خوش گذشت دو سه تا عروسی دعوت شدیم و روی هم رفته همه چیز خوب بود ممنون از همتون که وقتی نیستم به یادم هستین فرا رسیدن فصل زیبای پاییز رو به همه تبریک میگم امیدوارم تو فصل زیبای پاییز روزهای شاد و خوبی داشته باشین راستی به اون دسته از دوستان که فرزندان عزیزشون برا اولین بار به مدرسه میرن هم تبریک میگم انشالله که موفق باشن خوب فقط اومدم یه سلامی عرض کنم انشالله زود میام و وبلاگای قشنگتون رو میخونم شاد و تندرست باشید
شنبه چهارم مهر 1388 :: 20:2 :: نويسنده : رها
سلام دوستای مهربونم من امروز عصر قراره با عموم که برا ماموریت اومده شهرستان برم خونه بابام اگه خدا بخواد هفته اینده همسری هم میاد از یه طرف خیلی خوشحالم که دارم به دیدن خونوادم میرم از یه طرف هم دلم برا همسری میسوزه که تو این چند روز باقی مونده ماه رمضان تنها است و برا افطار و سحر یه کم براش مشکل هستش ولی خوب امروز دو سه نوع غذا اماده کردم براش گذاشتم تو یخچال فقط باید همت کنه و برا افطار گرم کنه لباس هم براش اماده کردم و اتو زدم...سعی کردم تو این دو سه روز که خونه نیستم همه چیز براش اماده باشه الان عموم اومده مونده بالای سرم میگه تقصیر خودتونه این همه شوهراتون رو پر رو کردین خوب مگه میخوان برین سفر قند هار این همه سفارش برا هم دارین و مرتب تلفن زنگ میخوره!!!! خوب دوستای مهربونم پیشاپیش عید فطر رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم طاعات و عبادات مورد قبول حق باشه خدا نگهدارتون چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 :: 13:26 :: نويسنده : رها
درباره وبلاگ ![]() اینجا خونه سبز من و همسرم هستش من 29 سالمه و در ابان ماه 1378 یعنی 10 سال قبل با همسرم که پسر عموم هم هستن ازدواج کردم تنها چیزی که نبودش تو زندگیم احساس میشه نبود یه فرزنده که امیدوار به رحمت الهی هستیم موضوعات پیوندهای روزانه پيوندها |
||